اشک...
توی دنیا اگر قرار بود جای چیز دیگری باشم
دوست داشتم جای اشك رو گونه هات باشم
كه تو چشمات متولد شه
رو گونه هات جاری شه
و روی لبات بمیره
با من بگو ...
با من چیزی بگو
کلامی آنقدر کوتاه که همسایه نشنود
با من چیزی بگو
ساده ترین حرف انسانی
روانترین آوازی که یک حنجره به یاد آورد
با من بگو
بگو که دوستم داری

چیزی نمونده بود ...
چیزی نمونده بود با تو یکی بشم
با تو رها ازین آواره گریه شم
من مثل تو هنوز باور نمی کنم
روزی ازین قفس هجرت کنیم به هم
باید سفر کنم از پشت پنجره
شاید نگاه تو از یاد من بره
حرفی نزن به من از موج و از نسیم
چیزی نمونده بود تا همنفس بشیم
بی تو ...
تو قاب خیس چشمام تصویر تو نشسته
از سوگ هجرت تو بال و پرم شکسته
چه سخته بی تو رفتن بی تو چه سخته موندن
آغازهجرت تو فصل شکستن من
بی تو هجوم گریه بی تو غم و جدایی
بی تو غروب سرد روزای آشنایی
بی تو من و غربت پرنده های بی پر
بی تو من و حسرت گلای سرخ پرپر
چراغ لحظه بی تو خاموش و بی فروغه
انگار که قصه عشق یه قصه دروغه
جدایی از تو سخته در امتداد اندوه
نشسته روی قلبم غم تو مثل یک کوه
دوست دارم ...
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه
دوست دارم زمان به ایسته واسه همیشه
چشمامونو ببندیمو بریم تا ته رویا
اونجا که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه

دوست خوب
یه سنگ برای شکستن یه لیوان کافیه
یه جمله برای شکستن یه دل
یه ثانیه برای عاشق شدن
یه دوست خوب مثل تو برای دوست داشتن همه دنیا کافیه.
![]()
عشق و عشق و عشق
هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری , بگیر
نه هر وقت فرصت کردی
شاید آنوقت من فرصت نکرم دست تو را بگیرم.
تبلیغات